رئيس جمهور سه شنبه به منظور ديدار و گفتگو با مقامات كشورهاي كنيا، كومور و جيبوتي عازم آفريقا شد كه استقبال كم نظير مردم اين كشورها مشت محكمي بر دهان ياوه گوياني بود كه نه تنها هميشه به تخريب دستاورد هاي دولت مشغولند بلكه با توهين هاي مكرر خود به مردم، استقبال آنها از رييس جمهور را به خاطر شام و نهار رايگان توصيف كرده بودند. حال سوال بنده از عناصر به اصطلاح اصلاح طلب اين است كه آيا در آفريقا هم مردم را به زور به استقبال رييس جمهور كشورمان آورده بودند؟


منبع: دوربینهای جهان
نویسنده : معلم ساعت 9:40 تاریخ جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
نویسنده : معلم ساعت 19:30 تاریخ شنبه دهم اسفند 1387
ترکیب مسئولان خاتمی برای تبلیغات و اگر رای آورد برای پست های
مختلف :
لطفاْ نظرات خود را بیان کنید
نویسنده : معلم ساعت 19:26 تاریخ جمعه نهم اسفند 1387
بـنـگـر که ناز چشم تو چون سحر و افسون می کند
آن پـیـچـش گـیـسـوی تـو مـا را چو مجنون می کند
نــاوک چــو بــر دل می زنـد مــژگــان تــیـر انـداز تـو
خـود بـنـگر آن تـیـر و کمان دل را چو مفتون می کند
فــریـاد از آن ابـرو اگـر یـک دم بـه اخـم آیـد بـه خـم
چـنـگـش دل بی تــاب مـا آوای مــحــزون می کـنـد
شـد دل چـنـان در بـنـد تـو کـز دوری ات حـتی دمی
سـر می زند بر هر دری آن سان که محنون می کند
هـر آیـنـه دل شــد پــر از فـریـاد عـشـق و شـور تـو
از تــرس نــامــحـرم ولی ایـن راز مـکـنـون می کـنـد
نویسنده : معلم ساعت 19:55 تاریخ شنبه چهارم آبان 1387
مردي ميخواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايهگذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اينها كه ميگويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس ميكنم كه ديگر اين زن در شان من نيست .
******************************************************
درمجله ی خانواده خواندم که:
مردی طلافروش گرفتار دزد هاشد-همسرش مثل شیر زن از او دفاع کرد -
ونتیجه این شد که دزد ها چند چاقویی به این خانم شجاع زدند و با دست
خالی فرار کردند . ولی متاسفانه یکی از ضربه ها به صورت این خانم
محترمه اصابت کرد ه و باعث تغییراتی درصورتش شد . آقای طلا فروش
بافداکاری این زن درحدود/۱۰۰میلیون طلایش حفظ شد وحالا این نامرد
میدونی میخواهد چیکار کند؟
می خواهد برای تشکر از همسرش زن دیگری بگیرد.
نویسنده : معلم ساعت 16:0 تاریخ جمعه پانزدهم شهریور 1387
تست شخصیت سنجی "یک به یک"
Excerpt: How well do you know yourself? 1be1 personality test not only will tell you who you are in a scientific and amazing way, but also analyze and compares the basic traits of your personality with other test takers
سلام دوستان
از اینکه مایلید تست شخصیت سنجی ما را انجام دهید متشکریم. این تست به حد غافلگیر کننده ای دقیق است.
هدف ما این است که علاوه بر تحلیل شخصیتی شما به شکلی جذاب، سایر اشخاصی را که از نظر شخصیتی با شما سازگار هستند به شما معرفی کنیم. برای دستیابی به این هدف، جدا از شما خواهشمندیم که با کمال صداقت به این سئوالات پاسخ دهید و به هیچ عنوان دروغ نگویید . ضمنا آمادگی داشته باشید که حقایقی را در مورد خودتان (که بعضی از آنها احتمالا خوشایند نیستند!) بشنوید.
لازم به ذکر است که هیچکس پاسخ های شما را مشاهده نخواهد کرد و سایر اعضا، صرفا در صورت تمایل خودتان، قادر به مشاهده نتیجه نهایی تست خواهند بود.
| مجددا یادآوری می کنیم که با وجود جدی بودن نتایج این تست، در متن نتایج آن تا حدی ازلحن غیر جدی استفاده شده است. لذا صرفا در صورتی اقدام به انجام این تست کنید که مطمئن باشید به شما بر نمی خورد! |
نویسنده : معلم ساعت 11:34 تاریخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
بـرق چـشـمـانـت دل و دیـنـم ربـود
تــیــر مــژگــانـت بـه دل آمـد فـرود
نـوش دارویـی که در لبهای توست
زخــمــهـای کـهـنـه ی قـلـبـم زدود
فـــصـــل آغـــازی دگـــر آوای تــو
بـر کـتـاب کـهـنـه ی عـمـرم گشود
شـد هـمـه نـام تـو ذکـرم در نـمـاز
سر به خاک پای تو شد در سجود
هـمـصـدای عـاشـقـان جـان فــدا
عاشقانه گشت هرچه دل سـرود
سیدامیرحسین مولانا
نویسنده : معلم ساعت 23:12 تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387
عاشقی گـــوهــر پاکیست کـــه در هــر کس نیست
اوج پـــــــرواز عـــقـــاب پـــهنه ی کــــرکــــس نیست
نـــاکــســـان شــکـــل کــســـانند ولی پـــشـت نقاب
مــظـــهـــر پــاکــی قـــلـــب جـــامه ی اطلس نیست
گــرچـــه عــاشــق بــه زبـــان هیچ نگوید جــز عشق
لـــیـــک در وادی عــشــق خوش زبانی بس نیست
عـــشـــق طــوفـــان و در آن مـــرد عــمــل بایـد بود
مدعی گـــرچــه خــــوش آواز ولی جـز خس نیست
دلــــک ســاده ی من پــنـــد مــــرا گــــوش بـــگـــیـر
هر که از عشق سخن گفت که آنکس کس نیست
سید امیر حسین مولانا
نویسنده : معلم ساعت 9:12 تاریخ جمعه هجدهم مرداد 1387
ســالها دیـده بــه راهش دوختم
وز غـم هجرش فـراوان سوختم
دل بسی بی تـــاب امــا دم نزد
صــبــر را در مـکـتبش آمـوختم
نویسنده : معلم ساعت 9:3 تاریخ جمعه هجدهم مرداد 1387

نویسنده : معلم ساعت 8:33 تاریخ پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
راز موفقت در زندگی را فقط کسانی آموختند که در زندگی موفق نشدند .
وفاداری بر سعی کنار گذاشتن خواسته ها ، تصميمات و مسئوليت هايمان نيست ، هيچ کس ديکری نمی تواند به جای ما تصميم بگيرد ، هيچ کس ديگری نمی تواند مسئول پيامد کارهای ما باشد .
وفاداری ما نسبت به ديگران احترام گذاشتن ، پذيرفتن و توجه به آنهاست .
ما اجباری در موافقت با ديگران يا اجازه دخالت دادن به آنها برای زير نظر داشتن عقايد ، احساسات يا رفتار خود نداريم و هرگز مجبور به تحمل بد رفتاری نيستسم .
وفادار بودن و پذيرفتن وفاداری تنها به اين معناست که من خود را متکی به ديگری قرار ندهم من با احترام گذاشتن و عشق ورزيدن به ديگران و با دخالت در زندگی آنها يا اجازه نظارت دادن به آنها برخود به ديگران وفا دارهستم .
آنچه اهميت دارد اين است که انسان بتواند قدرت را بدست بياورد .
من به ارواح موعتقد نيسم ولی به قدرت ناخود آگاه فکری موعتقدم . من واقعاْ فکر می کنم که مغز بيشتر قدرت فائق آمدن بر ساير اندامهای هسی و توليد تجسمات وا دارد و مردمی که می گويند روح ديده اند را باور دارم .
عشق در لحضه پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .
عشق معيارها را در هم می ريزد ، دوست داشتن بر پايه های معيارها بنا می شود .
عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد ، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گيرد.
نویسنده : معلم ساعت 10:45 تاریخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است.
نويسنده: عرفان نظر آهاري
نویسنده : معلم ساعت 11:31 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387

روزی روزگاری مردی بود که یک باغ پر از درخت انار داشت
او هر سال در فصل پاییز انار ها را میچید ، روی سینی نقره ای قرار میداد و دم در خانه اش می گذاشت و روی کاغذی می نوشت :
"لطفا یکی بردارید مجانی است."
مردم از آنجا رد می شدند اما هیچکس اناری بر نمی داشت.
یک سال مرد به فکر چاره ای افتاد . او اناری در سینی دم در خانه اش نگذاشت و در عوض فقط یک تابلوی بزرگ زد که روی آن نوشته بود:
"ما بهترین انارهای این سرزمین را داریم و گرانتر از هر جای دیگری می فروشیم"
و آن زمان همه ی مردان و زنان با عجله برای خرید انار به خانه ی مرد شتافتند.
جبران خلیل جبران
نویسنده : معلم ساعت 11:30 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
فردي کوشيد خدا را بشناسد ، به آثار و کتب مقدس مراجعه کرد ،اما هر چه بيشتر خواند بيشتر گيج مي شد .يک روز عصر مطالعه را کنار گذاشت ، به ساحل دريا رفت تا هوايي تازه استنشاق کند .
انجا پسر بچه ايي را ديد که در ماسه ها گودالي حفر کرده بود و از دريا آب بر مي داشت و به گودال مي ريخت ، با تعجب از پسر بچه پرسيد : فرزندم چه کار مي کني ؟ پسرک پاسخ داد :مي خواهم دريا را توي اين گودال بريزم ، مرد گفت : اين کار مسخره ست ، توچه طوري مي تواني درياي به اين بزرگي را در اين گودال جاي بدهي؟!
همچنان که حرفها را به پسرک مي گفت ، دريافت که خود نيز به کاري چنين احمقانه مشغول بوده است. در واقع او هم مي کوشيد که سراسر خرد لايتناهي خداوند را با ذهن کوچک انساني خويش بشناسد .
نویسنده : معلم ساعت 11:28 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387

گفتند: آن مرد ماهي گير است ، آن مرد از دريا ماهي مي گيرد. گفتند: آن مرد کشاورز است، آن مرد در زمين دانه مي کارد. جوانمرد گفت: چه نيکو که آن مرد ماهي گير است و از دريا ماهي مي گيرد و چه نيکو که آن مرد ،کشاورز است و در زمين دانه مي کارد.اما ...
نيکو تر مردي است که از خشکي ماهي مي گيرد و دانه اش را در دريا مي کارد.و نيکوتر از اين هر دو ، کسي است که مي تواند از آب ، آتش بگيرد و از زمين ، آسمان برداشت کند.ممکن را به ممکن رساندن کار مردان است، اما کار جوانمردان آن است که ناممکن را ممکن کنند.هزاران معجزه ميان آسمان و زمين معلق است. دستي بايد تا معجزه ها را تحويل بگيرد.و آن دست جوانمرد است.
عرفان نظرآهاري
نویسنده : معلم ساعت 11:27 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است
نویسنده : معلم ساعت 11:26 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند .
او که از شنیدن این خبر هیجانزده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد .
او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند .
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.
مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود ، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد.
در وجود هر یک از ما معدنی از الماس وجود دارد که نیاز به صیقل دارد ؛ معمولا آنچه که می خواهیم ، هر آنچه آرزوی رسیدن به آن را داریم و بالاخره تحقق همه ی آرزوهایمان در اطرافمان قرار دارد ، اما افسوس که متوجه ی آن نمی شویم . در حالی که می بایست آستین ها را بالا زد و با برنامه ریزی و تلاش و کوشش صحیح الماس وجودی مان را جلا ببخشیم.
نویسنده : معلم ساعت 11:25 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
روزی روزگاری یک حاکم اعلام کرد به هنرمندی که بتواند آرامش را به صورت نقاشی در یک تابلو در آورد ، جایزه ای نفیس خواهد داد. بسیاری از هنر مندان سعی خود را کردند و حاکم همه ی تابلو های نقاشی را نگاه کرد و از میان آنها فقط دو تا از تابلو ها را پسندید و تصمیم گرفت یکی از آنها را انتخاب کند ،
اولی نقاشی یک دریا چه ی آرام بود؛ در یاچه مانند آینه ای تصویر کوههای اطرافش را نمایان می ساخت ، بالای دریاچه آسمانی آبی با ابرهای زیبا و سفید قرار داشت . هر کس این نقاشی را میدید حتما آرامش را در آن می یافت.
دومی نیز کوههایی در آن داشت ، کوهها نا هموار وپر صخره بودند؛ آسمان پر از ابر های تیره بود ، باران میبارید و رعد و برق میزد ، از کنار کوه آبشاری به پایین میریخت ، در این نقاشی اصلا آرامش دیده نمی شد .
اما حاکم با دقت نگاه کرد و در همان نقاشی پشت آبشار بوته ای کوچک دید که در شکاف سنگی روییده بود . در آن بوته پرنده ای لانه کرده بود و در کنار آن آبشار خروشان و عصبانی ،پرنده ای در لانه ای با آرامش نشسته بود .
حاکم نقاشی دوم را انتخاب کرد و گفت:"آرامش به معنای آن نیست که صدایی نباشد ، مشکلی وجود نداشته باشد و یا کار سختی پیش رو نباشد ، آرامش یعنی در میان صدا ، مشکل و کار سخت ، دلی آرام وجود داشته باشد ، معنای واقعی آرامش همین است."
نویسنده : معلم ساعت 11:18 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
بادکنک فروشی در یک پارک مشغول فروختن بادکنکهایش بود. بادکنکها به همه رنگ بودند. قرمز ، آبی ، زرد ، سبز ؛
هر بار که فروشش کم می شد ، یک بادکنک پر از گاز هلیوم رها می کرد و بچه ها با دیدن بادکنک در حال پرواز به طرف او میدویدند و از او بادکنک می خریدند.
بدین ترتیب فروشش خوب می شد ، او هر روز همین کار را تکرار می کرد .
یک روز متوچه شد پسری پایین کت او را به تکرار می کشد . پسر از او پرسید:"اگر یک بادکنک سیاه را در هوا رها کنی ، پرواز می کند؟"
مرد کمی فکر کرد و در جواب پسر گفت :"پسرم رنگ باد کنک مهم نیست ، مهم آن چیزی است که در درون بادکنک است و باعث بالا رفتن آن میشود."
نویسنده : معلم ساعت 11:17 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
یک روز در کنار رود نیل کفتاری با یک تمساح بر خورد کرد ،آنها ایستادند و احوال پرسی کردند ؛
کفتار پرسید :" روزگار شما چطور میگذرد قربان ؟"
و تمساح گفت :"خیلی بد ، گاهی از درد و اندوه میگریم و آن وقت دیگر موجودات می گویند : این فقط اشک یک تمساح است . و این حرف آنها دل مرا خیلی می شکند."
آنگاه کفتار گفت :" تو از درد و اندوه می گویی ، اما شرایط من را لحظه ای در نظر بگیر . من به زیبایی جهان و شگفتی های آن و معجزلت آن مینگرم و از شادی می خندم و آن وقت موجودات جنگل می گویند : این فقط خنده ی یک کفتار است.
جبران خلیل جبران
یک روز در کنار رود نیل کفتاری با یک تمساح بر خورد کرد ،آنها ایستادند و احوال پرسی کردند ؛
کفتار پرسید :" روزگار شما چطور میگذرد قربان ؟"
و تمساح گفت :"خیلی بد ، گاهی از درد و اندوه میگریم و آن وقت دیگر موجودات می گویند : این فقط اشک یک تمساح است . و این حرف آنها دل مرا خیلی می شکند."
آنگاه کفتار گفت :" تو از درد و اندوه می گویی ، اما شرایط من را لحظه ای در نظر بگیر . من به زیبایی جهان و شگفتی های آن و معجزلت آن مینگرم و از شادی می خندم و آن وقت موجودات جنگل می گویند : این فقط خنده ی یک کفتار است.
جبران خلیل جبران
نویسنده : معلم ساعت 11:16 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
روزی مردی هنگام کندن زمین خود به مجسمه ای رسید و آن را از زیر خاک در آورد. مرد آن را پیش یک کلکسیونر که عاشق چیزهای زیبا بود برد و کلکسیونر مجسمه را به قیمت بالایی از مرد خرید. آنها از هم جدا شدند.
هنگامی که مرد همراه با پولش به طرف خانه حرکت می کرد با خود گفت:"چه قدر این پول به درد زندگی میخورد. چه طور یکی دلش میآید برای یک سنگبی جان کنده شده که هزاران سال است زیر خروار ها خاک خوابیده این همه پول بدهد؟"
و کلکسیونر در همان زمان به مجسمه اش نگاه میکرد و با خود میگفت:" چه قدر زیبا ! چه قدر زنده ! این رویای یک روح است که به حقیقت پیوسته ، چطور ممکن است کسی دلش بیاید چنین چیزی را با پول بی جان و بی ارزش عوض کند؟"
نویسنده : معلم ساعت 11:9 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
يک پادشاه اسپانيايي، به دودمان خود بسيار مي باليد. همچنين مشهور بود که با ضعيفان بي رحم است.يک روز، با نزديکان خود در دشت آراگون راه مي رفت که سالها قبل، پدرش در جنگي در آن کشته شده بود.در آنجا به مرد مقدسي برخوردند که در ميان توده عظيمي از استخوانها ، چيزي را جستجو مي کردپادشاه پرسيد: آنجا چه کار مي کني؟،مرد مقدس گفت: اعلي حضرتا، سر بلند باشيد. هنگامي که شنيدم پادشاه اسپانيا به اينجا مي آيد.تصميم گرفتم که استخوانهاي پدرتان را پيدا کنم و به شما بدهم. اما هر چه نگاه مي کنم نمي توانم پيدايش کنم.مثل استخوانهاي کشاورزان، فقرا، گدايان و بردگان است
از کتاب مکتوب
نوشته پائولو کوئليو
نویسنده : معلم ساعت 11:9 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
روزی مردی هنگام کندن زمین خود به مجسمه ای رسید و آن را از زیر خاک در آورد. مرد آن را پیش یک کلکسیونر که عاشق چیزهای زیبا بود برد و کلکسیونر مجسمه را به قیمت بالایی از مرد خرید. آنها از هم جدا شدند.
هنگامی که مرد همراه با پولش به طرف خانه حرکت می کرد با خود گفت:"چه قدر این پول به درد زندگی میخورد. چه طور یکی دلش میآید برای یک سنگبی جان کنده شده که هزاران سال است زیر خروار ها خاک خوابیده این همه پول بدهد؟"
و کلکسیونر در همان زمان به مجسمه اش نگاه میکرد و با خود میگفت:" چه قدر زیبا ! چه قدر زنده ! این رویای یک روح است که به حقیقت پیوسته ، چطور ممکن است کسی دلش بیاید چنین چیزی را با پول بی جان و بی ارزش عوض کند؟"
نویسنده : معلم ساعت 11:8 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
يك روز صبح به همراه يكي از دوستان آرژانتيني ام در بيابان «موجاوه» قدم مي زديم كه چيزي را ديدم كه در افق مي درخشيد. هرچند مقصود ما رفتن به يك «دره» بود. براي ديدن آنچه آن درخشش را از خود باز مي تاباند مسير خود را تغيير داديم. تقريباً يك ساعت در زير خورشيدي كه مدام گرم تر مي شد راه رفتيم و تنها هنگامي كه به آن رسيديم توانستيم كشف كنيم كه چيست. يك بطري خالي بود. غبار صحرايي در درونش متبلور شده بود. از آن جا كه بيابان بسيار گرم تر از يك ساعت قبل شده بود تصميم گرفتيم ديگر به سمت «دره» نرويم. به هنگام بازگشت فكر كردم چند بار به خاطر درخشش كاذب راهي ديگر از پيمودن راه خود باز مانده ايم؟ اما باز فكر كردم: اگر به سمت آن بطري نمي رفتيم چطور مي فهميديم فقط درخششي كاذب است؟
«پائولو كوئيلو»
پس نتيجه مي گيريم كه هر شكست لااقل اين فايده را دارد كه انسان يكي از راههايي را كه به شكست منتهي مي شود مي شناسد
نویسنده : معلم ساعت 11:7 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .
رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" .
مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم" .
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند
نویسنده : معلم ساعت 11:5 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
پسر بچه ی 8 ساله ای پیش پیر مرد مسنی رفت و از او پرسید : به نظرم مرد عاقل و فرزانه ای هستی . آیا می توانی راز زندگی را به من بگویی؟
پیر مرد نگاهی به پسر انداخت و گفت:من در طول عمرم خیلی به این مسئله فکر کردم و به نظرم راز زندگی در چهار کلمه خلاصه می شود.
اول فکر کردن است؛ به ارزشهایی که میخواهی بر اساس آنها زندگی کنی ،فکر کن.
دوم باور کردن است ؛ خود را باور کن و بر اساس آنچه فکر کرده ای ، عمل کن تا به ارزشهایی که در سر داری برسی.
سوم آرزو کردن است؛ آرزوی چیزی را بکن که بر اساس باورهایت نسبت به خود و ارزشهایی که در سر داری باشد.
و چهارم جرئت کردن است ؛ جرئت کن آرزوهایت را بر آورده کنی ، آرزوهایی بر اساس باورها و ارزشهایی که در سر داری.
و دست آخر والتر دیزنی به پسر بچه گفت : فکر کن ، باور کن ، آرزو کن ، جرئت کن!
نویسنده : معلم ساعت 11:3 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
- حداقل يك دختر و پسر عاشق پيدا مي شه ، كه آخر داستان به هم مي رسند.
2- يك نفر مريضه و بايد عمل كنه .
3- آدم بده داستان تا آخر فيلم همه كاري مي كنه و توي آخرين دقايق فيلم متنبه مي شه و مي شه آدم خوبه داستان .
4- هميشه توي زندان يك نفر مي زنه زير آواز و بقيه به فكر فرو مي رن .
5- در 99 درصد سريالها مي شه حدس زد آخر داستان چي مي شه .
6- با ديدن يك قسمت ازوسط هاي سريال فكر مي كنيم همه قسمت هاي قبلي رو ديديم .
7- همه يا تك فرزندن يا فقط يه خواهر يا برادر دارن .
8- هميشه باجناق ها و جاري ها و خواهر شوهرها و مادرشوهرها بد هستند.
9- با شنيدن صداي زنگ اين جمله معروف شنيده مي شه : يعني كي مي تونه باشه ؟

10- لباس زن ها مربوط به دهه 60 هستش .
11- هميشه توي جلسه خواستگاري يه نفر چايي رو مي ريزه .
12- موقعي كه يك زن تصادف مي كنه همه مردها جمع مي شن ولي صحنه بعدي توي بيمارستان و روي تخته. صحنه بلند كردن زن از روي زمين رو كسي نمي بينه.
13- وقتي مادر و پسري همديگه رو بعد از يه مدت مي بينن هيچ كس صحنه بغل كردن و بوسيدن اونا رو به جز عوامل پشت صحنه نمي بينه !
سیر ترشی متاهل گفتند :طرف 40تا گلوله تو شکمش خالی کردن،انگار قلقلکش دادن،تو همون حالت دختر شوهر میده،واسه پسرش زن میگیره،شایدم خودش به عشقش برسه.خلاصه حسابی سرو سامون میگیره بعد اگه دلش خواست میمیره.
هاله گفتند :زناي بازيگر فيلم ، چه توي خونه و چه بيرون حجاب اسلامي رو رعايت مي كنن ....
"چند وقت پيش شنيده بودم كه بعضي از مردم در خارج از ايران ، با ديدن فيلمهاي ايراني ، واقعا تصور مي كنن كه زناي ايراني در مقابل شوهراشون ، حجاب مي كنن...."
تختخواب مردها و زنها از هم جداست و هر كدوم يه اتاق جداگونه دارن...
اگر هم اشتباها از زير دست كارگرداني در رفت و يه نمايي از تخت دو نفره نشون داده شد ، هميشه يكيشون توي تختخواب نيست... يا سركاره ، يا توي اشپزخونه ، شايد هم يكي از طرفين انقدر بزرگ و جاگيره كه تخت يه نفره بسش نيست
کلموک آقا گفتند :این اواخر در راستای ترویج و جا انداختن سنت حسنه ی صیغه ! هنرپیشه های مرد داستان , یه جورائی سر و گوششان میجنبه !
پیرپسر گفتند :برخی تفاوتهای سریالهای ایرانی و فیلمهای ایرانی
1- حجاب زنان در فیلمها بسته و در سریالها خیلی بستست اما وقتی فیلمی هم از تلویزیون پخش میشه همون خیلی بسته است
2- تو فیلم تمام اتفاقاتی که گفته شد در 90-80 دقیقه جمع و جور می شه اما تو سریال ممکنه تا یکی دو سال هم همون اتفاق طول بکشه
3- اگه فیلمی به سفارش سیما باشه وقرار باشه که سریالش هم پخش بشه اگه شما قبلا فیلم 90 دقیقه ایش رو دیده باشین و حالا همون رو در بیست قسمت 50 دقیقه ای ببینین عمرا متوجه بشین کجای فیلم اضافه شده
علی آقا گفتند :محال ممکنه داستان فیلم وسریال توی تهران بگذره وما یه نما ازبرج میلادوتوش نداشته باشیم!
جوجو گفتند :و خلاصه اینکه از بند تنبان در تمام سریالها استفاده میشه !
آقاپسر گفتند :همیشه مردای سریالا ذلیل و خوارن ... اونایی که سنت شکنی میکنن همیشه آخر ماجرا غالبن ... دخترای بی حیا و پسرای پررو که پا رو سنتا میزارن همیشه به اونی که میخوان میرسن البته با کمی ماله کشی ....
مردا همیشه گناه کارن و زن ها همیشه بر حق ...
و این حقارت مردهایی رو نشونمیده که برا به دست اوردن دل زناشون خاک بر سر میشن ....
داوود گفتند :همیشه توی فیلم ها و سریال ها غذا می خورند. از هر سه سکانسی دو تا در حال خوردن هستند
کریم گفتند :اين ويژگي ها يادتون رفته:
1- هميشه طبقه كارگر و آبدارچي و سوپور شهرداري و نظافتچي و... ترك ميشن.خشن ها و آدمكشها كرد مي شن.
2-پولدار هاي مثبت يا تهراني اند يا اصفهاني.
3- فقط كافيه قسمت اول رو ببيني مي توني قسمت آخر رو حدس بزني.
4- وقتي شخصيت ها باهم شروع به صحبت مي كنن ميتوني به كاراي ديگه ات برسي چون موضوع صحبتشون تو كل اون قسمت يكيه.
5 ميتوني اصلا نگاه نكني و از رو اسمش كل ماجرا رو حدس بزني...
اخيرا پاي فرشته و ابليس و جن و پري هم باز شده توش.
نویسنده : معلم ساعت 0:26 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
با شرم نگاهش شرر افروخت، نفهمید!
آتش زد و دل در تب آن سوخت، نفهمید!
خیاط ازل! رسم خیاطت نه چنین است
یک عمر مرا دیده به در دوخت، نفهمید!
***
چیزی شبیه چرت!
گاهی شبیه آینه ها، عین آب شو
روشنتر از سپیده شو، آفتاب شو
گاهی شبیه چشمه زلال و لطیف و پاک
گاهی بده فریبم و عین سراب شو
گاهی مداد عفو شو بر جرائمم
خود را بکش زمینه ی کار ثواب شو
بال خضوع گاه بگستر چو ماکیان
مغرور باش گاهی و عین عقاب شو
آباد می شوم تو خرابم کنی اگر
پس لطف کن همیشه سر من خراب شو
در پیچ و تاب قامت تو حسن عالم است
چالوس جاده باش ، پر از پیچ و تاب شو !
محبوب هر گجا شده ای ، لطف کن بتا
تنها فقط برای دل من حباب شو
در شرع ما شراب ندارد مقام و قرب
می گفتمت وگرنه شبیه شراب شو
گاهی برای دل خوشی ام لااقل عزیز
چیزی شبیه چرت و یا مثل خواب شو
نویسنده : معلم ساعت 0:23 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
نه مرغابی نه اردک هستی ای یار
شنیدم بلبلی تک هستی ای یار
ولی چون روی لک دار تو دیدم
مشخص شد که لک لک هستی ای یار
****
تو انگاری کمی کم داری ای یار
که از من چهره در هم داری ای یار
تو هم مانند مينا نازنيني
چرا پس بی خودی غم داری ای یار
نویسنده : معلم ساعت 0:21 تاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
لینک مطلب